خاطرات شنیدنی آقای تحویلدار (قسمت سوم )

خاطرات شنیدنی آقای تحویلدار

نوشته : هادی احمدپور

 (قسمت سوم)

چشامو که باز کردم دیدم آفتاب زده و من بدخت تو خواب نازم ، حاج خانومم تو حیات داره به مرغا و جوجه ها غذا می ده ، با عجله دویدم سمت ساعت دیواری قدیمه خونمون ، ای وای چی میدیدم ، ساعت نزدیک 9 صبح بود ، لباسامو تند وتند پوشیدمو رفتم سمت بانک . تو راه همش چهره عبوس رئیسمون تو ذهنم بود و این بار چی باید بهش می گفتم . درسامو بهونه می کردم یا دانشگاهو الانم که تابستونه ولش کن باداباد . بالاخره نزدیک بانک رسیدم ، چشام 4 تا شد ، یعنی چه اتفاقی افتاده بود ، ماشین و یه گوشه پارک کردم و آروم رفتم سمت بانک ، سرمو به شیشه چسبوندم تا بتونم توشعبه را خوب ببینم . هیچکس تو شعبه نبود ، بعد از کمی گیج زدن تازه یادم اومد امروز جمعه س . با خنده برگشتم و مادرمو دیدم که سفره انداخته و منتظره منه . آخه بعد فوت خدابیامرز حاجیم دیگه منو مادرم تنها بودیم . برادر خواهرامونم گهگاهی به ما سر می زدن و وقتی که می اومدن خونه ما میشد مهد کودک . بگذریم . فردا مثل برق و باد رسید و یه صبح دیگه . همیشه عادت داشتم 10 دقیقه به 7 از خونه حرکت می کردم و دقیقاً 58 : 6 به شعبه می ر سیدم . شعبه مرکزی بود و تو شهر کوچیک ما برای خودش بروبیایی داشت . الان دیگه شده بودم کارمند یکساله و کمی به خودم می بالیدم که ماهم باید وامی بگیریم . بعدشم بعد از سالگرد حاجی اگه خدا بخواد ازدواج و ... صبح اول ماه بود و پشت در آدم های جورواجور ایستاده و منتظر باز شدن در شعبه هستند . از بازنشسته های محترم تا بازاری های گرامی و روستاییان و کشاورزان عزیز با قبض آب و برق و تلفن تو دست . یکی شون جوری به در چسبیده بود که آدم و یاد اتوبوس واحدی می ندازه که پر از مسافره . مرتضی پیشخدمت شعبه  آروم رفت سمت  در و از رئیس شعبه رخصت خواست ، رئیس هم نگاهی به ساعت که روی هفت ونیم سیخ شده بود انداخت و با علامت سر اجازه باز شدن داد. چشمتون روز بد نبینه . مرتضی زیر دست وپای مشتریا پیچ و تاب می خورد و بد وبیراه می گفت . موجی از مردم به سمت باجه ها  سرازیر شدن ، چند دقیقه نگذشته بود که صدای دادو بیدا فضای شعبه را پر کرده بود . عجب داستانی شده بود . پیرمرد رنگ و رو تکیده سمت من خیز برداشت و با صدای بلند اسممو صدا می زد . نمی شناختمش . بلند شدم و دفترچه قسط و ازش گرفتم . آخرین قسط وام قرض الحسنه اش بود . یه لحظه به خودم گفتم چی می شد همه مثل این بابا قسط شونو بموقع می آوردن . شخصیت به کت و شلوار اتو کشیده کیف سامسونت نیست . آدم باید تو ذاتش مردونگی داشته باشه . تعهد و کاملاً می شد تو چهره پر از چین وچروک و آفتاب سوخته اش دید . چشمای کم سوی پیرمرد نگاهی به من انداخت و بعد  دست  کرد تو جیبش و یه مشت نخود و کشمش و داد بهم و گفت پسرم اینا برای مشهده تازه از مشهد اومدم ازش تشکر کردم . هنوز مزش تو دهنم هست. اکبر که مثل برق و باد داشت سند پانچ می کرد هر چند دقیقه سرشو بلند می کرد  به مشتریا بلند می گفت چه خبره؟ ، خونسردی من هم خیلی ها را کلافه می کرد . مشتریا که براشون مهم نبود کارمند یکساله باشه یا 15 ساله . می خواستن کارشون سریع تموم بشه . گوشم و بعضی وقتا تیز می کردند که راجع به من چی می گن . آخه خیلی حال می ده وقتی پشت باجه باشی و یکی ازت تعریف کنه . نمی دونی چه حسیه . اما چی بگم که همش به من تازه کارمند تیکه مینداختن و با اکبر مقایسم می کردن.

نیش خندهای اکبر هم که چاشنیه کار می شد . اعصابم  داشت خرد می شد . هر چی پانچ می کردم صف سندا رو پیشخون طولانی تر می شد و صف اکبر خالی تر . باجه های بغلی هم که داشتن می گفتن و می خندیدن . آخه کارهای متفرقه انجام می دادن . ساعت دیگه 10 شده بود و گلاب به روتون بدجوری به خودم می پیچیدم . کلافه شده بودم .  حتماً می دونی تو اون وضعیت چی به روز آدم می آد . هر وقت می خواستم پاشم می دیدم رئیس یه سند از پشت می ده به منو یه نگاه به مشتری که کنار میز رئیس نشسته بود می کرد و بعد هم با خنده می رفت پیشش . مشتری هم که انگار فاتح جنگهای جهانی بود بادی به غبغب می نداختو یه نگاه طعنه آمیز به مشتریای پشت باجه که روی هم می لوییدن . کاش بودیو می دیدین نگاه مشتریای پشت باجه رو . اگه ولشون می کردین ، تیکه بزرگه گوش رئیس شعبه و اون مشتری مغرور گوششون بود . جز صبر و حوصله  چاره ای نداشتن . منه بدبختم هم نمی تونستم چیزی بگم . آخه هنوز رسمی نشده بودیم و بما گفته بودن نظر مثبت و منفی رئیس شعبه برای رسمی شدن شما خیلی مهمه . تو دلم گفتم بی خیال   ، هر کاری که می خواد بکنه من که رفتم . با این فکر از جا کنده شدم و به اکبر گفتم مواظب باجه باش . داد مردم در اومد و تو اون جمع صدای یه جون هم سن وساله من که با لهجه مشدی حرف می زد بلند تر از بقیه شنیده می شد ، رفتم طرفش گفتم چیه ؟ چرا دارو هوار راه انداختی دادش ؟ همینه که هست ؟ نزدیک بود که یه دعوای حسابی بشه که رئیس طبق معمول وارد معرکه شد و بازم طبق معمول طرف مشتری و بگذریم معلوم نبود طرف کی قائلرو پایان داد . من که رفته بودم پشت بانک تو حیاط خلوت و موقع برگشت هم  دلی از عزا درآوردم ، آروم آروم رفتم پشت باجه . خدای من صف مردم بحدی زیاد شده بود که دفتر چه ها رو هم گذاشتن . یه بیست سی تایی رو برداشتم و بغل خودم رو باجه گذاشتم که چشمتون روز بد نبینه . که دستم سر خورد و دفترچه قاطی پاتی شدن . بدون اینکه بروم بیارم با خونسردی گفتم هیچی نشده . آدمای بالاسرم با چشمهای گرد کرده و چهره ای عصبی و منتظر فرصت تا دق ودلشون خالی کنن ، بعد از اینکه اولین اسم وخوندم هم همه ای شد که نگو نپرس . اکبر زد زیر خنده و رئیس هم از جاش بلند شد و معاون که فقط زیر چشمی داشت به آدمای پشت باجه نگاه می کرد و منه از همه جا بی خبر هم با لبخند و شرمندگی و همزمان در حال پانچ سند داشتم به مردم توضیح می دادم . رئیس نزدیک آمد و دفتر چه ها رو یکی یکی می خوند و بعد از دادو بیدا و تعجب کسی که تازه وارد بانک شد وکارش زود تمام شد ، نوبت به نفر بعد می رسید  .خلاصه جونم براتون بگه اون روز و هیچ وقت از یاد نمی برم . نه بخاطر شلوغیش ، نه بخاطر اینکه تا ساعت 5 غروب یعنی سه ساعت و نیم بیشتر از معمول بستن حساب طول کشید نه عزیزم ، بخاطر اینکه تو پایان اون روز بنده حقیر و سراپا تقصیر 900 هزار تومن کسر صندوق آوردم . داداشه من که تو باشی این کسر صندوق و  نه کسی فهمید و نه کسی مین یابی کرد . ماجرا از این قرار بود که بعد از بسته شدن در یعنی ساعت یک ونیم بعد از ظهر تقریباً یه بیست سی نفر تو شعبه منتظر این بودن که بنده کارشونو راه بندازم و برن به کارای نرسیدشون برسن . خوب می دونین بعضی وقتها هم یه سری آدمای زرنگ می رن به کاراشون می رسن و تازه ساعت  یک ونیم می آن التماس می کنن که آقا کارای بانکیشونو ما براشون انجام بدیم . ما هم که همیشه می گیم حق با مشتریه .. اون روز هم دیدم بعد از اینکه در بسته شد ، یه بابایی به در می زنه و به شیشه که در بازکنیم من هم که حسابی اعصابم بهم ریخته بود تو چشای بدخت فلک زده نگاه کردم گفتم . برو فردا بیا . در زدنهای مشتری بیشتر شد و همه خودشونو زدن به ندیدن و نشنیدن . جالب تر از همه مرتضی بود که تو شعبه را داشت تمیز می کرد و نیم متری بنده خدا ایستاده بود . انگار نه انگار . با شدت یافتن صدای در زدن مشتری من که نمی تونستم با سرو صدا سند پانچ کنم مجبور شدم برم پیشش ، و قبل از اینکه حرفی بزنه با اعصانیت پشت شیشه بهش گفتم مگه نمی بینی که تعطیله ، دقت که کردم دیدم مشتری یا همان پسر جوون مشهدی با لهجه مشهدی که کمی لبخند همراه با عصبانیت چانیش بود گفت . داداش ببین چی کار کردی ، من بلیط داشتم مجبور شدم تو راه از اتوبوس پیاده بشم ، 120 کیلومتر و برگردم تا بقیه پولتو بهت بدم . من که پاک گیج شده بودم گفتم منظورت چیه؟! . پسر جون گفت من یه چک 100 هزار تومنی داشتم ولی تو یک میلیون تومن به من دادی من هم که عجله داشتم متوجه نشدم که بجای 2 تا 50 هزارتومنی 2 تا تراول 500 هزارتومنی به من دادی . بازم خدا رو شکر . از خجالت نمی دونستم چی بگم و  وقتی یک میلیون تومن و ازش گرفتم صد هزار تومن خودشو رو از لای در بهش دادم قبل از اینکه حرفی زده باشم  رفت و دیگه هم ندیدمش و....( این داستان ادامه دارد )

خاطرات شنیدنی آقای تحویلدار (قسمت دوم)

خاطرات شنیدنی آقای تحویلدار

نوشته : هادی احمدپور

(قسمت دوم )

 

نگاه به صندلی کناریم انداختم . دقیقاً سمت چپم . نمی دونم چرا اون روز همه چیز شبیه یک شخصیت و یه کارکتر سینمایی شده بود . آقای دقیقی همکار با سابقه و صد البته تحویلدار عصبی شعبه با نیشخند بهم گفت ،چیه مهندس فکرشو می کردی بانک اینجوری باشه درحالی که پولا رو تندو تند میشمردم گفتم آره ولی نه اینقده درهم و برهم .گفتم ، یه نگاه به این بنده خداها بنداز از صبح تا الان( ساعت 11) یعنی 4 ساعته که معطلند ، و ... یکی از مشتریا گفت آقا تورو جون مادرت کارمو را بنداز بخدا باید برم دادگاه ،چشم تون روز بد نبینه این حرف همین و آقای دقیقی همون اکبر خودمون همین . یه مشتی تو سر کامپیوتره بدبخت زدو بعدم یه فوش بخودش داد و کلی بدو بیرا به سیستم و سرآخر هم به آون بی نوای فلک زده بعدش گفت که فکر می کنی داریم بازی می کنیم از صبح تا الان دارم از فشار می ترکم نتونستم برم دستشویی صبحونه بوخوره تو سرم . آقای رو باش یه دقیه می خواد وایسته . اون بنده خدا هم که اوضاع رو چنین دید هیچی نگفت و فقط زیر لب غر می زد . رئیس شعبه هم که انگار این جرو بحثا براش تکراری بود همش یه حرف تکراری رو می گفت ، آقا سروصدا را ندازین بچه کسر صندوق بیارن کی می خواد جواب بده و... . ساعت سه ونیم چهار آخرین مشتری در و بست و ما موندیم و حساب کتابهای پایان روز و صد البته پایان ماه . من طبق معمول با خونسردی آخرین نفرحسابامو می بستم و اکبر هم طبق معمول کسر صندوق و از جیب می داد اما اون روز از این خبرا نبود کسر تو کسر شده بود . همه می نالیدن و یکی می گفت 50 هز ار تومن ، یکی هم به طنزمی گفت خدا بده برکت ، محفل بذل و شوخی واسترس همیشه در این موقع ها با بچه ها همراه بود . مجتبی که مسئول مین یابی یا به عبارتی یافتن علت کسر صندوق بود رو کرد به اکبر گفت سندات درسته حتماً به یکی اضافه دادی . اکبر دونه دونه حسابا را چک کرد و تو این گیر ودار اختلاف حساب منو چند تا دیگه از بچه ها پیدا شد و با زنگ زدن به مشتری قضیه حل و فصل شد . مسئله یک میلیون تومن پول و صندوق اکبر وسط بود . به همه مشتری ها زنگ زد ، ساعت دیگه  نزدیک 8 شب بود و همه کلافه از یه طرف هم ناراحت و خسته . حس عجیبیه . نگاههای مضطرب اکبر آقا دقیقی با اون حقوق 150 هزارتومنی که اگه تقسیم بر یک میلیون بکنی تقریباً می شه حقوق 7 ماه شو یه دفعه از دست داده می دید فقط یه راه گذاشت . سیخ وایساد و گفت کار مشتری نیست حتماً یکی از شما ها پول و برداشتین جون مادرتون شوخیو بزارین کنار . آقای رئیس که تا این موقع عصابانیت خودشو می ریخت تو خودش بلند گفت : اکبر این چرت و پرتا چیه ، کدوم  احمقی برای شوخی چهار پنج ساعت بچه ها رو معطل خودش می کنه ، بزن کسر صندوق و حسابتو ببند بریم تا فردا ببینیم چه خاکی باید به سرمون بریزیم . نگاهها به هم مشکوک شده بود جو بدی حاکم شده بود بیشترین نگاه به آبدارچی بنده خدا بود و نزدیکترین باجه به اکبر یعنی من نگون بخت . زدم پشت اکبر و گفتم ایشالا که پیدا می شه . اکبر که میونش با من خیلی خوب بود گفت اگه پیدا نشه پیکان قراضمو می فروشم و برای همیشه بانک و ل می کنم . گو ر پدر هرچی بانک . بچه ها خسته کوفته داشتن حساباشون و با اجازه رئیس می بستن که اکبر که رفته بود دستشویی را با نیش تا بناگوش بازشده دیدیم . همه شوکه شدیم فکر کردیم احتمالاً یادش اومد که پولو به کی داده چون از این اتفاقا زیاد می اوفته . رئیس با خوشحالی پرسید ، اکبر چی شده ؟ اکبر با حالتی بین شرمندگی و خوشحالی گفت 2 تا تراول 500 هزارتومنی توی جیب شلوارم بود . خنده فضای بانک و پرکرده بود و چهره مرموز اکبر که با لبخند مشغول بستن حساب  بود و بعد از خنده غرغرهای رئیس و معاون شعبه که باید صندوق شعبه را تحویل می دادن و سرزنشهای مسئول حوزه از همه مهمتر تیکه های مجتبی سوغات اون روز وشب  بود . ساعت 10 رسیدم خونه که ....( این داستان ادامه دارد )

 

فیلسوفان بزرگ غرب (قسمت دوم ) -سقراط

سقراط (حدود سالهای ۳۹۹ - ۴۷۰ ق. م)، پدر علم فلسفه، با نحوه تدریس سوفسطائیان مخالفت کرد. سوفسطائیان، به شاگردان خود می‌آموختند که چگونه در مباحثات، به سوالات مختلف جوابهای زیرکانه‌ای بدهند. سقراط شاگردانش را تشویق می‌کرد تا در دنیای اطراف خود، جستجو کرده و مطابق با ندای وجدان خود زندگی کنند، حتی اگر این کار، آنها را در جهت مخالف با حکام کشور قرار دهد.

ادامه نوشته

فیلسوفان بزرگ غرب(قسمت اول ) - ارسطو

اَرَسطو (به یونانی: Αριστοτέλης، تلفظ: آریستوتِلِس) (ولادت 384 ق م. وفات 322 ق م)[۱] از فیلسوفان یونان باستان بود. اوکه یکی از مهم‌ترین فیلسوفان غربی به حساب می‌آید شاگرد افلاطون و آموزگار اسکندر مقدونی بود. تالیفات او در زمینه‌ها و رشته‌های گوناکون منجمله فیزیک، متافیزیک، شعر، زیست شناسی، منطق، علم بیان، سیاست، دولت و اخلاق بوده‌اند. ارسطو بهمراه سقراط و افلاطون از تأثیر گذارترین فیلسوفان یونان باستان بوده‌است. این سه تن فلسفه غربی (آنطور که برای ما آشنا است) را بر اساس فلسفه ماقبل سقراط یونان بنیاد نمودند. ارسطو فلسفه را به‌عنوان «دانش بودن» تعریف می‌کرد.

 

 

 
ادامه نوشته

The cost of inefficiency

 

The cost of inefficiency: an empirical study into the relative

efficiency of a financial institution’s branches

David Murray

David Tripe

Centre for Banking Studies

Massey University

Private Bag 11-222

Palmerston North

New Zealand

Abstract

This paper goes beyond standard ratio analysis to apply data envelopment analysis

(DEA) to evaluate the relative efficiency of the branches within the network of a New

Zealand non-bank financial institution, to discover what makes some branches more

efficient than others, and identify ways of improving the identified X-inefficiencies. To the

authors’ knowledge, this is the first reported research to apply DEA in an evaluation of a

network of decision making units (branches) of a New Zealand financial institution.

Under output maximisation optimisations, material although not extensive improvements

are identified in the inputs and outputs employed by branches in the production and

intermediation processes. With the exception of a limited number of branches, scale

effects do not appear to play a major role in identified inefficiencies.

Keywords

Financial institution efficiency, Data Envelopment Analysis, New Zealand

Corresponding author: E-mail D.W.Tripe@massey.ac.nz; phone +64 6 350-5799 ext 2337

1

ادامه نوشته